تو رو از آبنبات ساختن

ماجراهای خاله

دیروز بعد از دو ماه رفتیم خونه مادرم ریحانه و خاله هم بودن تازه نقاشی کردن ریحانه دستتو گذاشت لای در تو جیغ کشیدی و گریه کردی خاله هم ریحانه رو زد دلم براش می سوزه حداقل جلوی ما خیلی باهاش نامهربونه نمی دونم ... ولی امیدوارم اگه من رفتم سر کار اینقدر تلخ و ترش نشم معلومه که دخترشو دوس داره اما دلش از همه کس و همه چیز پره باباش خیلی تو کارهای زنانه یک مادر دخالت می کنه و این اصلا خوب نیست مادر شوهرشم که اون وسط شده غوز بالا غوز خاله هم گاهی دغ همه چیز رو سر بچه اش خالی می کنه کلا ما خیلی خانواده خوبی بودن رو بلد نیستیم دایی که کلا پرته   ...
3 اسفند 1389

بدون عنوان

کله ات رو تکون می دی و یه صدایی در میاری که فقط من می دونم معنیش " بیا " هست     خیلی علاقه داری دستتو بکنی تو لیوان به این امید که آب توش باشه و آب بازی کنی هنوز لیوان آبدار رو ازخالی تشخیص نمی دی و حتما باید با دستت امتحان کنی دیشب خواستم تو تختت بخوابونمت ولی ترسیدی خیلی نازی عاشقتم
1 اسفند 1389

شلوغ

امروز قراره بازم شلوغ بشه فاصله کوتاهی هست 5 روز راستش اشک تو چشمام جمع شد یعنی می شه که تو از من شادتر و خوشبتخر باشی یعنی می شه که فرصت کنی و زن باشی
1 اسفند 1389

بدون عنوان

گلکم امروز دندونت حسابی اذیتت کرد ... کمی استامینافون ریختم تو آب خوردنت ... در طول روز یه ذره یه ذره می خوردی دیشب به بابا گفتم : فکر می کنی وقتی بزرگ می شه ... دیگه ما رو تحویل نمی گیره ..؟؟ فکر می کنه ما عقب افتاده ایم ؟ گفت : من از امروزش لذت می برم و به آینده فکر می کنم... اونچچه رو که وظیفمه انجام می دم .. بقیش مهم نیست و وقتی داشت اینا رو می گفت ... با عشق می گفت ... تو صورتش عشق به تو فوران می کرد   --- هنوز تو فکر یه تولد توپ برات هستم دیروز به ذهنم رسید یه مهمونی زنونه تو استخر بدم یه چیزی که یاد همه بمونه و حسابی متفاوت باشه خودمم تا حالا نشنیدم خداییش ... آخر خلاقیتم شاید یه چیزای کادویی ای هم س...
1 اسفند 1389

بدون عنوان

سلام عشقم از یه هفته پیش سایز پوشکت عوض شد و از دیروز رسما شروع کردی به ایستادن های چند ثانیه ای بی تکیه گاه الان هم مثل یه گربه خیز داری بر می داری بیای روی کیبورد   گ/ وككككككككككككككككككككككككككككككك؟گ9.چه=ژگ9ه=گنگژ؟اتن///////   اینا هم نوشته های خودته اگه راس می گی بعدا بگو چی نوشتی   الان هم خیلی خوشحال رفتی سر یه کمدی که نشده بود بری  
28 بهمن 1389

بدون عنوان

دیروز عسل ترین دختر دنیا بودی یه عالمه بازی کردیم شب خسته شدی دیگه صدات در نمی آمد نسبتا شیطونی البته نه از نوع اذیت کنش و وقتی شیطونی نمی کنی آدم می فهمه یه چیزیت هست
27 بهمن 1389

تولدت

به نظرت می تونم یه تولد معرکه برات بگیرم ؟   یکی گقت اون که نمی فهمه گفتم : من که می فهمم   از عشقت دارم می میرم مامان
25 بهمن 1389

بغض

تاحالا دوبار بغض کردی یه بار اشک تو چشمات جمع شده بود و طوری منو نگاه کردی که تمام دلم ریش ریش شد کاملا از نگاهت معلوم بود که ازم انتظار نداشتی   دفعه دوم هم همین یک ساعت پیش بود پماد زینک اکسایدت دستت بود و داشتی باهاش بازی می کردی منم پوشکت می کردم برای اینکه تکون نخوری هیچی نگفتم اما به محض اینکه پوشکت تموم شد... خیلی با مهربونی گفتم : اااااا مامانی ... می خوره تو چشمت ... بدش به من ... و ازت گرفتم تو لب ورچیدی و منو نگاه کردی سریع بغلت کردم و سرتو گذاشتم روشونم و شونه هاتو بوسیدم و گفتم : نه قشنگم ... به خاطر خودت می گم بابا گفت چی شده ؟ گفتم : بغض کرده .. لب ورچید گفت : بهش برخورده گفتم : آر...
25 بهمن 1389

بدون عنوان

وقتی پشتم سوار می شی انگار رو کول دنیا سواری وقتی پشتم سواری انگار دنیا و همه چیزای قدرتمندش و لذت بخشش پشتمه   دوستت دارم زیبای من
24 بهمن 1389