تو رو از آبنبات ساختن
تو رو از آبنبات ساختن

سه سال و هشت ماهه هستی حدودا

مدت زیادی اینترنت نداشتم

و توی دفترت برات یه چیزایی نوشتم

الان دیگه کاملا بزرگ شدی

درکت خیلی رشد کرده

مسائل پیچیده رو می فهمی

مسائل ارتباطی رو می فهمی

چیزی که برات خیلی جالبه و به همه می گی

اینه که : مامان تو دلش یه نی نی داره

اولین بار با هم رفتیم سونو

قیافه ات واقعا دیدنی بود وقتی بهت گفتم .

خشکت ات زد.. چیزی حدود ده پانزده ثانیه شوکه شدی و بعد خندیدی و اولین سوالی که پرسیدی این بود : الان کجاست؟؟؟

می گی دوس دارم پسر باشه اسمشو بذارم ملینا



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 2:57 | يکشنبه 1 دی 1392 توسط مامان هلیا

حسابی شیرین زبون شدی

گاهی عروسکتو بغلت می گیری و باهاش حرف می زنی

بشین اینجا

آب بخور

بخور

و هی فنجون پلاستیکی رو می چسبونی به دهنش

بخواب

وهزارتا دستور دیگه

که همش با عشق گفته می شه



موضوع : خاطرات هلیا

نوشته شده در تاريخ 7:38 | سه شنبه 5 ارديبهشت 1391 توسط مامان هلیا

امروز مهد نرفتی و بابا تو خونه پیشت موند .. یا تو پیش بابا موندی ... یکی از این دوتا .. منم که از اداره اومدم و توی پارتی ( کلفت پارتی ) شرکت کردم .. بعدش تیک تیک با هم رفتیم فروشگاه رفاه ... کلی چرخ چرخ زدیم .. البته من چرخو هل دادم .. و گشت " زدی " ... یه عالمه جنس از تو قفسه ها برداشتیم .. بعد دو ساعت مثه آدم رفتیم و هر جنسی رو سر جاش گذاشتیم .. جز میگو و ماشین پلیس و هواپیما ...

دیروزم رفتیم پارک ملت .. بابا اومد بعد از ناهار از مهد گرفتت و بردت اونجا .. منم برات خوراکی گذاشته بودم .. بعدش منم اومدم پیشتون .. یه جا تو کنار وسیله های ورزشی بزرگسالا وایسادی و بازی کردی ...بعدش هر چی گفتیم بیا بریم با ماله بچه ها بازی کن .. نیومدی .. وایساده بودی همون وسطو همش گریه می کردی .. ما هم اصرار داشتیم که بیا بریم ... گیس و گیس کشی بود .. خلاصه آخرش تو ترسیدی و فکر کردی من رفتم که اومدی سمتون .. منم اون موقع بود که فهیمدم تو دختر خوبی هستی و بی خودی رو چیزی اصرار نداری .. اصلا یه دنده نیستی ... اینطوری هم نیست که منظور ما رو از تاب و سرسره نفهمی ..بلکه داشتی پیف می کردی



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:38 | سه شنبه 22 فروردين 1391 توسط مامان هلیا

سلام گلکم

دیگه تقریبا یک سال و نیمه شدی

این مدت خیلی درگیر بودیم

هم اینکه تو مریض شدی

هم کی بورد کامپیوترم خراب بود

و فرصت نمی کردم که یکی دیگه بخرم ... البته فکرم می کردم گرون باشه و می خواستم قبلی رو خودم تعمیر کنم ... چون فقط سیمش یک  کم قطعی داشت .. اما دیدم قیمتی نداره .. ١٦ تومن دادم و خریدم

هنوز زبونت خوب باز نشده اما به نسبت قبل بهتری

می تونی کلمات دو سیلابی رو بگی

مثل ماهی ..

امیدوارم ماهی دو سیلابی باشه و بعدها تو به نقطه ضعفم پی نبری

 

امروز همه لپه ها رو ریختی .. منم چیزی بهت نگفتم .. تمام خونه از لپه پر شده ..انگار داری تو سنگلاخ راه می ری ..

کلاس مهدکودکت عوض شده .. خدارو شکر ..اگر چه تو به محیط قبلی عادت کرده بودی ولی من راضیم .. اینجا بهتره ..



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 20:06 | دوشنبه 4 مهر 1390 توسط مامان هلیا

سلام خوشگل مامان

چن روزی برات ننوشتم

دلیل داشت

مریض بودی

ده روزی نرفتم اداره

4 روزم پیش مادرزرگت (بتول جون ،، بودی

تو خونت عفونت بود

به سفیکسیم حساسیت دادی

زادیتن داری می خوری

بیماری ات رو یه دکتری به اسم حسن برخوردار تو جنت آباد تشخیص داد

بازم خدا پدرشو بیامرزه که کارشو بلد بود

و به بیماری ات اهمیت داد

خدا می دونه چقدر به خاطر تب هات این مدت بردمت دکتر

اصلا براشون مهم نبوده که من چی می گم

یه آنتی بیوتیک خارچی به اسم زیتروماکس داد بهت خوردی خوب شدی

امروزم دوباره بردیمت آزمایش

تا جوابشو بگیریم ببینیم چی می شه

از روزی که آنتی بیوتیکو خوردی حالت کاملا خوب شده دیگه

 و حسابی سرحالی و بازی می کنی

دوستت دارم مامانی

راستی .. دیگه شیر هم می خوری و باهام آشتی کردی



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 0:28 | پنجشنبه 13 مرداد 1390 توسط مامان هلیا

سلام هلیا ببخش مامانی که یه مدته ننوشتم تو دو هفته ای هست که مریض بودی

4 روزم مهدنرفیتم

یه ویروس بود که الان تو سطح شهر هست

غالب بچه ها همه عوارض رو با هم داشتند و حداکثر یه هفته ای خوب شدند

اما تو دو هفته درگیر بودی

شیر منم ول کردی

خیلی ناراحتم

حتی تو خواب هم بهت می خوام بدم می گی نه ...

حالاتو بگو...من چه کار کنم؟؟

همه اونایی که کامنت گذاشتن و نذاشتن .. ازشون معذرت می خوام که فرصت ندارم بهشون سر بزنم

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 6:39 | يکشنبه 26 تير 1390 توسط مامان هلیا

ماد ر بزرگت رفت :

دعای دم رفتن مادر شوهر از خانه :

خیلی زحمت کشیدی .. اصلا توقع ندارم که شما کاری برای من بکنی .. ایشالا شوهرت هرجی از خدا می خواد بهش بده



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 19:07 | جمعه 3 تير 1390 توسط مامان هلیا

سلام هلیا

ما یه غلطی کردیم ... تو رو چن روزی بردیم خونه ننه بزرگت ... بعدا فهمیدیم اشتباه بزرگی بوده و چنان نقره داغم کردند که درس گرفتم و دیگه این کار رو تکرار نخواهم کرد مگر اینکه مجبور بشم ..

کلا سه روز مهد تعطیل بود .. با پس و پیشش ٰ پنچ شش روزی اونجا بودیم ... تازه از ساعت سه بعدازظهر خودم نگهداری می کردم ازت .. صبحانه و ناهار شامتو خودم می پختم ...

ولی قربونش برم ننه بزرگت الان دو هفته ای هست که اومده خونه ما و مثل اینکه بی خیال هم نمی شه ...

جنازه کرده منو .. حالمو به هم زده از بس ناله می کنه .. خدا خانواده اش رو براش حفظ کنه .. راستشو بخوای من اصلا و ابدا حاضر نیستم با همچین آدمی زندگی کنم .. هر چند داریم زندگی می کنیم .. هرچند تو اخلاقهای اونو می بینی و ازش متاثر می شی .. هر چند خودم در این سالها ازش تاثیر گرفتم .. ولی .. ولی واقعا اخلاقهاش غیر قابل تحمله .. نه اینکه من رو حساب مادرشوهری و عروس بودن این حرفو بزنم .. نه ... تقریبا کل خانواده طردش کردن .. و به بدخلقی معروفه .. طوری که اوائل ازدواجمون همه منتظر بودن من و بابات میونه امون به هم بخوره .. البته راستشو بخوای کم بینمون جر و بجث هم نشده..

خلاصه که له ام .. تکون نمی خوره .. اصلا و ابدا ..

برای من خیلی سخته با این همه مسئولیتی که دارم و این همه کار و این همه خستگی از آدم بد خلق و ناله کنی مثل اون پذیرایی هم بکنم ..

کاش زودتر برن هلیا .. کاش



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 20:06 | سه شنبه 31 خرداد 1390 توسط مامان هلیا

ای مامان قربونت بره .. ای جیگر من ... ای عسل من .. ای عشق من .. امروز یه هنر جدید  یاد گرفتی .. خیلی با تمرکز و دقت انجامش می دی .. و اگه کسی مانع ات بشه دعواش می کنی .. واقعا قیافه ات دیدنیه از بس که جدی می شی موقع انجامش .. منظورم دست کردن تو بینیه

 

چن روزی مهد تعطیل بود و رفتی خونه مامان بابایی ..

عاشقتم ..

تقریبا داری زبون باز می کنی



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 19:56 | يکشنبه 22 خرداد 1390 توسط مامان هلیا

آرزو می کنم عاشقی معقول باشی .. که خوشبختی در گرو عقل است که اگر خدا می خواست .. آدمهایی صرفا با عقل .. و آدمهایی صرفا باقلب می آفرید .. داشتن این هر دو .. یعنی الزام به بکارگیری هر دو .. که از هم منفک نیستند ..

موضوع :

نوشته شده در تاريخ 1:06 | جمعه 13 خرداد 1390 توسط مامان هلیا
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

آخرين مطالب

موضوعات

پيوند ها

پيوندهاي روزانه

آمار وبلاگ